![]() |
![]() |
|
| اینجا جایی برای نوشتن و فراموش کردن است. شاید هم برای به یاد آوردن است. شاید هم ... |
|
سلام !
۱. قسمت هایی که با رنگ سبز توی این مطلب نوشته شدند برای نظردهی نیستند فقط بهانه هایی برای آمدن و کمی هم توضیح در مورد تغییر در خود وبلاگ هستند پس اگه کسی وقت نداره احتیاجی نیست که این قسمت ها رو بخونه. ۲. می دونم که شما هم دیگه شاید از این رفت و آمدهای من. خواهش های من برای نبودن. اومدن های ناگهانی و غیره خسته شده باشید ولی امیدوارم که قرار نباشه دیگه اینطوری بذارم و برم یا این ادا و اطوارها رو در بیارم. ۳. اون وقت هایی که می نوشتم فکر می کردم یک روزی همه این نوشتن ها خاطره خواهند شد ولی حالا می دونم که گاهی ننوشتن ها هم خاطره می شن (هر وقت که به آرشیو وبلاگم نگاه کنم فاصله روزهای اردیبهشت تا آبان ۸۸ برایم یادآور روزهایی خواهد بود که نمی خوام بگم تلخ بود یا شیرین) ۴. متاسفانه مجبورم لینک بعضی از دوستانی که قبلاْ باهاشون تبادل لینک داشتم رو بردارم چون اهدافم درباره وبلاگ نویسی تغییر کرده بنابراین وبلاگ های جدیدی رو لینک می کنم (البته لینک یک تعداد از قدیمی ها هم پابرجا خواهند بود) ولی اون عزیزانی که لینک وبلاگ شون رو برداشتم ازشون معذرت خواهی می کنم و اگه صلاح می دونند اون هم می تونند عمل متقابل انجام بدن. ( از این به بعد تبادل لینک هم نخواهیم داشت و اگر خواستید لینک بدید ولی ضمانتی وجود نداره که من هم لینک بدم و ممکنه به بعضی ها لینک بدم در حالیکه اونا منو لینک نکردند) خوب خارج از مطالبی که بالا ذکر کردم مطلب امروز در مورد یک سخنرانیه که دیروز گوش می کردم ولی قبلش باید بگم که من مسلمان خوبی نیستم اما مسلمان بدی هم نیستم و در عین زمان وقتی کسی به من چیزی می گه سعی می کنم یک کم در موردش فکر کنم بنابراین اگه من اشتباه می کنم شما بگید که اشتباه می کنی. بریم سر اصل مطلب تولد امام رضا بود و یکی از شبکه های خصوصی تلویزیونی دو تا از علمای دین رو دعوت کرده بود تا در مورد اون زمان و شرایط امام رضا صحبت بکنند از این دو تا عالم دینی یکی شون صحبت های قشنگی داشت و با استناد به منابع معتبری صحبت می کرد در حالیکه اون یکی گه گاه چیزهای عجیب و غریبی می گفت. در یکی از بخش ها صحبت بر سر جلسه ای شد که بیشتر از هزار نفر از دانشمندان اون زمان از ادیان مختلف توسط مامون دعوت شدند و از امام رضا هم دعوت شد تا به مباحثه با این دانشمندان بپردازه و بعد آخوند دومی یهو بر می داره می گه: امام رضا فقط به این دلیل از این مباحثه پیروز خارج شد که دانش اون حضرت اکتسابی نبود بلکه دانش الهی بود (این رو در ذهن نگه دارید تا دوباره در موردش حرف بزنیم) خداوند از همون روز اول می تونست فرشته ای مثل جبرئیل (و یا امثالهم) رو برای رهنمایی انسان ها در نظر بگیره (نه اینکه مقام پیغمبری رو به انسان ها واگذار کنه) ولی همیشه پیغمبری رو به انسان ها واگذار کرد تا بقیه انسان ها بدونند که هر انسانی می تونه حداقل تا نزدیکی مرزهای پیامبر بودن برسه وگرنه پیروان همه ادیان به این باور هستند که خدای شان به مراتب تواناتر از خودشان است. حالا راستی راستی اگه دانش اون حضرت الهی بود و اکتسابی نبود دیگه نقش امام رضا این وسط چی بود؟ منظورم اینه که دیگه داشتن این دانش واسه امام رضا نمی تونست یک افتخار و یا هنر محسوب بشه چون برای به دست آوردن این دانش تلاشی نکرده. شما چی فکر می کنی؟ اگه حق با منه آیا مرجعی وجود نداره که جلوی این جور آخوندها رو بگیره؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:37 توسط ماه مهربون |
|
|
بعد نوشت به تاریخ ۳ آبان ۱۳۸۸
امروز بیست و پنجمین روز از اکتبر سال ۲۰۰۹ است و پروژه ای که به عنوان کارمند در آن کار می کنم ظرف ۶ روز آینده به پایان می رسه. کم کم با طرد شدن توسط دوستانی که دوست شان دارم من هم آماده رفتن شده ام. امروز عزیزی که همیشه حسرت این رو خوردم که چرا زودتر باهاش آشنا نشدم اومد و باهام خداحافظی کرد و چقدر شرمنده خودم شدم وقتی که جرات نکردم بهش بگم ممنون همه خوبی هایی هستم که به من کرد. ممنون همه درس هایی که به من داد. آقا/خانم شهزاد نمی دونی چقدر دلم می خواست می تونستی بیشتر بمونی. بیست هزارتومانی (یک هزار افغانی) که ازت گرفتم رو برای این نگرفتم که بخوام ازت سهم گرفته باشم. فقط خواستم آخرین یادگاری رو هم داشته باشم قول می دم تا زمانیکه زنده ام پیشم باشه. تنها کاری که به عنوان دایی/عمو می تونم واسه پسر دوست داشتنی ات انجام بدم اینه که امیدوارم خیلی زود خوب بشه. بازم ممنون به خاطر همه چیز. XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX سلام ! روز ۱۹ خرداد ماه این وبلاگ دو سالگی اش رو جشن می گیره. دیروز تصمیم گرفتم یک مطلب پست کنم که حداقل تا بلند مدت بوی ماندگی نگیره و از دیروز تا امروز فکر می کردم که چه مطلبی رو پست کنم که دارای این خصوصیات باشه که این مطلب یادم اومد. به عنوان اخرين خواهش من از شما باید بگم که: اگه خواستيد نظري بديد فقط در مورد مطلب نظر بديد و در مورد بودن و يا نبودن من چيزي ننويسيد اين هم آخرين پست: با تو به درد دل مي نشينم اي همسايه ! تا شايد آن حس انسان دوستي و عدالت را كه بنامش از قرآن آيه برميگيري و بخاطرش با دنيا به مجادله برمي خيزي بر من تلاوت كني و خود را در آن بيابي وقتي اشغالگري بيگانه كشورم را به غارت برد وقتي چمن زار سبز شهرم به خون پدرم و صدها مثل او به لاله زاري مبدل گشت وقتي به من گفتند كه خدا و رسولي نيست كه ما زاده طبيعت ايم وقتي قلم را بر دستم نهادند و ناخن هايم را دانه دانه كشيدند تا خاكم را به نامشان امضا كنم با آخرين رمق هاي مانده در تنم رها كردم خانه و شهرم را و با نفس هاي آخر تا خاك تو خزيدم، به تو پناه آوردم كه بيرقت به نام الله آراسته است و پیامت از مساوات و مهرباني و عدالت و تواضع و برادري و برابري لبريز به تو پناه آوردم تا شايد مردانگي مرا در برابر ظلم بستايي و با مردانگي خودت فرصت زندگي بدون ذلت را به من ببخشايي زبانت با زبانم آشناست و مذهبت با اعتقادم همآهنگ پنداشتم كه برادر مني پنداشتم كه در خاك خدا كه من و تو آنرا با مرز تقسيم كرده ايم به من قسمت كوچكي به سخاوت قلبت به اجاره خواهي داد و شريك دردهايم خواهي شد تا روزي كه كشورم آباد و آزاد گردد وانگه در افغانستاني بهتر مهمانت خواهم كرد بر دستانت بوسه خواهم فشاند و اي برادر از مهربانيت در اوج بيچارگيم از دست گيريت در روزهاي نااميدي ام با اشك و قلبي مملو از محبت سپاسگذاري خواهم نمود از فرط بي پناهي به كشورت پناه آوردم كودكي بودم كه پايم به خاكت آشنا گشت جوانيم را در كشورت گم كردم زبانم را به فراموشي سپردم "تشكر" هايم به "مرسي" و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت شاعرم حافظ گرديد و از قابلي و چتني و چاي سبز به زرشك پلو و طعم شور خيار و چاي معطر سياه در پياله هاي كمر باريك با قند خشتي در كنارش عادت نمودم در كشورت بهترين و بدترين لحظه هاي زندگي ام را به تجربه نشستم پسرم در خاك تو چشم گشود مادرم در بهشت رضاي تو با دلي نااميد مدفون گرديد خواهرم با پسري از تبار تو عقد و نكاح بست و حال پيريم را نيز در خاك تو به تماشا نشسته ام سالهاست كه چنار وجودم در گردباد حوادث خاك تو به بيد لرزاني مبدل گشته است سالهاست كه نامم را به فراموشي سپرده ام و لقب "مشدي" را به نامم گره زده اند سالهاست كه من ديگر آن كودكي نيستم كه با پاي برهنه و قلبي مملو از وحشت براي سرپناهي به تو پناه آورد ولي تو همان بي خبري هستي كه بودي ! ولي تو با انكه فروغ چشمهايم را با دوختن كفشهايت با آنكه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هايت با آنكه قامت استوارم را در بپا خواستن ديوارها و ساختمان ها و خانه هايت با آنكه صبر و تحمل ام را در شنيدن كنايه ها و كينه توزي هايت به تباهي نشستم هرگز براي لحظه اي جرقه زودگذر انسان دوستي را بر قلبت راه ندادي هنوز هم در فهرست تو "افغوني" ام و در كتاب تو بيگانه هنوز هم مهرباني در قلبت براي مهاجري كوله بدوش كه چيزي بجز نجات از مرگ از تو نمي خواست كه با دادن ساليان زندگي اش با همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نيافته اي و هنوز هم با نفرتي سي ساله احساساتم را به بازي مي گيري دروازه مكتب را به روي كودكم مي بندي بساطي را كه نان شكم هاي گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوي آب مي اندازي و دست هايم را با تهديد "رد مرز" نمودن مي بندي و اشك هايي را كه با خاك سرك هاي (خيابان هاي) تو بر چشمانم به گلي مبدل گشته و اميد را در نگاهم دفن مي كند با تمسخر مي نگري و مي گويي "شما به حرف نمي فهميد" هنوز هم از بي عدالتي ديگران سخن مي گويي: ولي هرگز در صف هاي دكان ها; در داخل اتوبوس هاي شلوغ حالت مشوش يك افغان را نمي بيني كه از ترس تو، اهانت هاي تو را تلخ تر از زهر فرو مي بلعد و غرور خود را پايمال احساسات تو مي كند تا مبادا پنجه بر سمت اش دراز كرده بگويي "به كشورت برگرد افغاني ... ولي درخت هاي سبز و بلند كرج، سرك هاي (خيابان هاي) پاكيزه تهران، پارك هاي خرم و زيباخانه هاي مجلل بالا شهر نان هاي گرم نانوايي، كفش هاي راحت چرمي، پتلون هاي (شلوارهاي) زيبا و رنگارنگ همه و همه ياد مرا رنج هاي مرا نشان انگشتان مرا عرق و سرشك ريخته از چشمان مرا با خود به يادگار خواهند داشت مي روم ولي حاصل دست هاي اين كارگر افغان براي هميشه در رگ و پوست كشورت جاويدان خواهد ماند مي روم چه مي داني شايد روزي تو به دروازه شهر من محتاج گردي وانگه من به تو درس مهرباني را خواهم آموخت وانگه تو دربدري مرا خواهي چشيد وانگه شايد يك بار براي لحظه اي كوتاه تر از يك نفس سرت را با پشيماني در مقابل عدالت وجدانت خم كني ! و فقط همان لحظه قيمت ده ها سال رنج مرا به آساني خواهي پرداخت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45 توسط ماه مهربون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه. |
|
RSS
|