برای خودم

نمی دونی چقدر گفتنی توی دلم دارم ولی حوصله اش نیست بنویسم. مگه تنبل تر از من هم داریم؟ 

یادم باشه این چند تا فیلم رو موقعی که ازم سن و سالی گذشت، دوباره ببینم. 

1. چهارشنبه 19 اردیبهشت 

2. زندگی مشترک آقای محمودی و بانو 

3. جدایی نادر از سیمین 

4. لئون، حرفه ای 

5. عزیز میلیون دلاری 

6. درباره الی 

7. رستگاری در شائوشانگ 

8. از گور برخاسته 

9. سنتوری 

10. گذشته 

 

دو متن کوتاه که وقتی پیر شدم باید بخونم 

1. قسمت دردناک مهاجرت اونجا نیست که میفهمی سرزمین خودت جای برای تو نداشته. قسمت دردناک مهاجرت اونجاست که می فهمی اینجا هم جایی برای تو نداره 

2. بچه ماهی هایی که قورباغه شدند 

مولوی بلخی

امروز فقط ده تا کلمه از مولوی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشن رو مینویسم تا بماند یادگار: 

 

۱. آمدند و سوختند و بردند

 

۲. خام بودم، پخته شدم، سوختم

 

سی و پنج سال زندگی در همین ده یا دوازده تا کلمه! 😊

سمانه سوادی رو دوست دارم

هیچ‌کس ازدواج نمیکنه که طلاق بگیره. وقتی از کسی خوشمون میاد، وقتی تصمیم میگیریم باهاش ازدواج کنیم، فکر میکنیم قراره یک عمر با هم زندگی کنیم، تو روزهای خوب و بد کنار هم باشیم ، با هم رشد کنیم، بزرگ و پیر بشیم. اما زندگی همیشه اون‌طور که فکرش رو میکنیم پیش نمیره. گاهی قبل از تصمیم به ازدواج خوب خودمون و طرف مقابلمون رو نشناختیم، گاهی زندگی مشترک رو خوب نشناختیم، گاهی اشتباهات غیر قابل بخششی رخ میده، گاهی آدمها عوض میشن و کم‌کم زندگی اون چیزی میشه که نمیخواستیم. قطعا اول سعی میکنیم مشکل رو حل کنیم، با هم صحبت کنیم، کمک تخصصی بگیریم، مشاوره بگیریم یا هر کار دیگه‌ای که میتونه زندگی رو حفظ کنه. اما گاهی نمیشه که بشه و اون موقع‌ست که فکر میکنیم طلاق شاید بهترین گزینه باشه.

بر اساس قوانین و فرهنگ ایران طلاق گرفتن کار ساده‌ای نیست. راهروهای دادگاه، لحن قاضی، نگاههای منشی، هیچ کدوم خوشایند نیستن. همینطور که کارهای مربوط به طلاق رو انجام میدیم کم‌کم داغ انگ مطلقه رو روی پیشونیمون حس میکنیم. ممکنه خوشحال باشیم که از یه زندگی ناسالم بیرون اومدیم اما قطعا ناراحتیم به خاطر روزهای از دست رفته، زخمهای به جا مونده و زخمهای جدیدی که هر روز خانواده و جامعه بهمون میزنن.

مقصر هر کی بوده، حالا این ماییم و زندگی جدیدمون. حالا ما تمام و کمال مسئول خودمون و زندگیمونیم. حالا وقتشه که هر کاری بکنیم تا دوباره متولد بشیم. گریه کنیم، یه هفته تو رختخواب بمونیم، یک ماه مرخصی بگیریم و بعد از طی کردن دوره‌ی جنینی دوباره متولد بشیم. حق داریم به خودمون فرصت بازسازی بدیم و بعد تمام تجربیاتمون رو تو حافظه‌مون ذخیره کنیم و اینبار بزرگ‌تر از دفعه قبل متولد بشیم.

حرف مردم، نگاهها و برخوردهاشون چیزی نیست که ما بتونیم تغییر بدیم، پس انرژیمون و تمرکزمون رو میذاریم روی خودمون، آرامش، رشد و سلامت خودمون. کم‌کم یاد میگیریم اونچه ما رو از بقیه متفاوت میکنه نه داغ مطلقه رو پیشونیم، بلکه تجربه ارزشمندیه که داشتیم، تجربه‌ای که ازش یاد گرفتیم، تجربه‌ای که روی جهانبینیمون تاثیر گذاشته و میتونه باعث بشه ورژن بهتری از خودمون باشیم. اهداف جدیدی برای خودمون ترسیم میکنیم و با حافظه‌ای پر از تجربیات گرانبها حرکت میکنیم برای رسیدن به اهدافمون. تجربیاتمون رو با هم به اشتراک میذاریم، به هم کمک میکنیم، به کسایی که دیروز ما رو زندگی میکنن کمک میکنیم و با هم کم‌کم جامعه رو تغییر میدیم.

زندگی پس از طلاق آسون نیست، اما هر قدر ما با خودمون مهربون‌تر باشیم، مسئول‌تر باشیم، آسونتر میشه.

#طلاق

متن از صفحه اینستاگرام سمانه سوادی

 

یادداشت خودم: 

1. تفکرات سمانه سوادی رو خیلی دوست دارم 

2. رابطه هم همینه. فقط فرقش اینه که یکی اش اسمش "ازدواج" و اون یکی اسمش "رابطه" ست 

3. یکی رو دوست داشتم. انگار همه ی این متن رو از روی رابطه ما نوشتن: 

رابطه رو شروع نکردم که تمومش کنم. فکر میکردم قراره یک عمر باهاش باشم. بعد رابطه طوری شد که باید سعی میکردم رابطه رو نگه دارم. خیلی سعی کردم. ابراز علاقه های یک طرفه می کردم تا شاید رابطه مون بمونه. بی دلیل بلاک میشدم و بی دلیل از بلاک بیرون می اومدم ولی دم نمیزدم. هر کاری کردم تا رابطه رو نگه دارم اما نشد که نشد. 

حالا که نشده، یه آدم جدیدم. نمی دونم مقصر اون رابطه کی بود اما من حالا یه آدم جدیدم. حالا باید به خودم فرصت بازسازی بدم. 

فلانی رو هم به دست های مهربان خدا می سپارم.