طعم خودآزاری
اینجا با همه چیز درگیرم و از همه چیز لذت میبرم. از فریدون کارگر پنجاه و هشت ساله شرکت متنفرم ولی وقتی با کارهایم به او میفهمانم که بدون کمک من مدت زیادی را در این شرکت دوام نخواهد آورد و او دوباره چند روزی تبدیل به یک بله قربان گوی تمام عیار میشود، لذت میبرم.
از اینکه فاصله محل کار تا اتاق لعنتی ام ۷۵ دقیقه است متنفرم ولی از اینکه خودِ کارم را دوست دارم لذت میبرم.
از اینکه تنها مانده ام متنفرم ولی از اینکه کسی نیست که تمام وقت نگران باشم دوستم دارد یا ندارد، لذت میبرم.
هنوز نمیدانم کدام لذت یا کدام نفرت بیشتر است. هنوز نمیدانم اخراج فریدون را در وقت کمکاری ها و بی احترامی هایش انتخاب کنم یا بله قربان گویی هاش را انتخاب کنم.
نمیدانم کارفرمایم را عوض کنم یا نکنم!
نمیدانم تنهایی را انتخاب کنم یا باز به دنبال یار دیگری باشم!
خودآزاری هم طعمی دارد که تو نمیدانی.