صبر

1. آینده: روز پنج شنبه بالاخره تقاضای وام خرید مسکن رو به بانک فرستادم. قاعدتا باید روز جمعه بهم جواب میدادن ولی این کرونای لعنتی همه چیز رو بهم ریخته و جمعه جواب نگرفتم. فردا (دوشنبه) حتما جواب میگیرم. اگه جواب وامم مثبت باشه، قاعدتا تا دو یا سه ماه دیگه توی آپارتمان خودم هستم. آپارتمانی که باید توی دسته آپارتمان نقلی دسته بندی بشه (فقط 42 متر) ولی به عنوان اولین آپارتمانی که مال خودِ خودمه، بد نیست. 

2. زندگی مشترک: سین هنوز بهم اعتماد نداره و میتونم توی تصمیم گیری ها و حرف هاش این رو ببینم. البته تقصیر س نیست، بار آخری که با هم توی رابطه بودیم، رابطه خیلی خوب پیش نرفت و میتونم بفهمم چرا این بار اینقدر تدافعی جلو میاد. من هم دارم سعی خودم رو میکنم که اذیتش نکنم، زیر فشار نذارم، آروم باشم. از اونور مادر هر روز با کاندیداهای جدید سراغ من میاد، یه روز دختر ننه قمر و یه روز دختر آفتاب رو بهم پیشنهاد میکنه. ولی من سین رو میخوام. سین یه حرف هایی میزنه، یه آرزوهایی داره، یه رفتارهایی داره که باعث میشه سین رو بخوام. فکر میکنم اگه سین توی زندگی کنارم باشه، بعد از ازدواج خیالم بابت خیلی چیزها راحت میشه ولی هنوز نمیخوام به مادر بگم که سین وجود داره. دست به سر کردن مادر هم کار آسونی نیست. شاید تا حالا بیشتر از پنج شش تا دختری که مادر کاندید کرده رو با لودگی و مسخره بازی و بگو و بخند از سر رد کردم، ولی نمی دونم تا کی میتونم اینجوری دست به سرش کنم! مشکل بزرگ اینجاست که سین حاضر نیست رسما نامزد بشه، و حاضر هم نیست حداقل خانواده ها از این موضوع با خبر بشن تا مادر دست از من برداره. 

3. زندگی انفرادی ام: حس میکنم کم کم به اون مرحله از زندگی رسیدم که باید بیشتر مواظب بدنم باشم. حالا بیشتر نسبت به چیزهایی که میخورم حساس شدم، بیشتر پیاده روی میکنم، و اگه آپارتمان مورد نظرم رو بخرم، حتما باشگاه هم ثبت نام میکنم. 

4. خانواده: داداش کوچیکه (ن) خوب نیست! سعی میکنه آروم باشه تا من (از نگرانی) پس نیافتم. من هم سعی میکنم آروم باشم تا آرامش داداش رو بهم نزنم ولی میدونم که حال هیچ کدوم مون بابت اتفاقاتی که داره توی زندگی داداش کوچیکه میافته، خوب نیست. 

5. از داداش بزرگه (ر) هم به شدت دلخورم! گاهی دلم میخواد گوشی رو بردارم، بهش زنگ بزنم و بگم: ای والله داری.  هنر کردی مال این بچه (ن) رو خوردی. کلاهت رو بالاتر بذار تا سرت رو بالاتر بگیری و بگی مال این بچه (ن) رو خوردم. 

ولی دلم برای (ر) میسوزه. نمیخوام بفهمه چقدر حال (ن) بده. ر هر چی پول از من و ن خورده بود رو به فاک داده و حالا فایده ای نداره که بدونه حال (ن) خوب یا بده. به هر حال کاری از دستش برنمیاد.   

 

بی ربط نوشت: 

چقدر دیالوگ ارسطو رو دوست داشتم: 

آنچه شیری را کند روبه مزاج 

احتیاج است، احتیاج است، احتیاچ 

خالی!

زندگی ام پر از خالی شده! ساعت های خالی، اتاق خالی، لذت های خالی، گالریِ خالیِ تلفن، آینده خالی 

خالی هایی که سنگین هستند. خالی هایی که نمی دونم باید کجا بریزم شون. اصلا جایی برای ریختن اینها وجود داره؟ 

دیشب به رسم چند ماه اخیر به یه پادکست گوش میدادم. اسم کانال رواق بود و اسم اپیزود "خورده مرگ" بود. از دیشب تا حالا ده بار گوشش کردم. گوش کردن به این پادکست ها باعث میشه زندگی رو بهتر بفهمم. درسته که بعضی جاهاش با باورهای مذهبی ام جفت و جور نمیشه و در تناقض با باورهای مذهبی ام قرار داره ولی اکثر اوقات چیزهایی رو بهم یاد میده که در مورد خودم نمی دونستم. 

بهترین قسمت اپیزود خورده مرگ اونجایی بود که در مورد جویسی حرف میزد. وقتی داشتم تحلیل روانشناختی جویسی رو گوش میکردم، توی مترو بودم و باید ایستگاه بعدی پیاده میشدم. میخواستم ببینم دلیل اون رفتار جویسی چی بوده. وقتی گوینده پادکست دلیلش رو گفت: روی صندلی مترو خشکم زد. طوری که یادم رفت اون ایستگاه رو پیاده بشم و ایستگاه بعدی پیاده شدم. تا به حال فکر میکردم از مرگ نمی ترسم ولی با شنیدن داستان جویسی فهمیدم که از مرگ میترسم! فقط خودم نمی دونستم که از مرگ میترسم.    

مرگ، نیستی، نبودن، فراموش شدن، تجربه نکردن، عدم شدن، چه کلمات سنگین و سختی 

من

چقدر عوض شدم! چقدر صبور شدم! دیگه خودم هم خودم رو نمیشناسم! اون منِ قیل و قال کجا، این من سکوتُ، بگذار و بگذر جا!!!! 

 

نه، شاید صبور نشدم. شاید ... 

 

بی خیال. فعلا فرض رو بر این میذارم که صبور شدم

دلتنگی

دلتنگی برام شبیه به بیماری آسم مزمن شده. دست از سرم برنمیداره. هر از گاهی سراغم میاد و منو تا پای مرگ پیش میبره.  

دلتنگی میدونه که نمیتونه منو بکشه، من میدونم که دلتنگی هیچ وقت دست از سرم برنخواهد داشت. 

برای هزارمین بار سخنرانی محمد عادل در مورد حمیرا نکهت رو گوش کردم. چقدر خوب حرف هاش رو میگه. چه بیان خوبی داره. 

طعم خودآزاری

اینجا با همه چیز درگیرم و از همه چیز‌ لذت میبرم. از فریدون کارگر پنجاه و هشت ساله شرکت متنفرم ولی وقتی با کارهایم به او میفهمانم که بدون کمک من مدت زیادی را در این شرکت دوام نخواهد آورد و او دوباره چند روزی تبدیل به یک بله قربان گوی تمام عیار میشود، لذت میبرم. 

از اینکه فاصله محل‌ کار تا اتاق لعنتی ام ۷۵ دقیقه است متنفرم ولی از اینکه خودِ کارم‌ را دوست دارم لذت میبرم.

از اینکه تنها مانده‌ ام متنفرم ولی از اینکه کسی نیست که تمام وقت نگران باشم دوستم دارد یا ندارد، لذت میبرم. 

هنوز نمیدانم‌ کدام لذت یا کدام نفرت بیشتر است. هنوز نمیدانم اخراج فریدون را در وقت کم‌کاری ها و بی احترامی هایش انتخاب کنم یا بله قربان گویی هاش را انتخاب کنم. 

نمیدانم کارفرمایم‌ را عوض کنم یا نکنم! 

نمیدانم تنهایی را انتخاب کنم‌ یا باز به دنبال یار دیگری باشم! 

خودآزاری هم‌ طعمی دارد که تو نمیدانی. 

این وسط مسط ها

بالاخره رابطه ای که چهار سال‌طول کشید و سه سالش پر از تنش بود رو به پایان رسوندم. توی دوازده ماه اخیر حتی دوازده ساعت (یک دقیقه به ازای هر روز) هم حرف نزده بودیم. شش ساعت هم حرف نزده بودیم (نیم دقیقه به ازای هر روز). گاهی اوقات پیام هام تا سه روز هم توی واتزاپ میموند تا جوابی دریافت کنه! 

یک تماس قبل از آخرین تماس هر چی عصبانیت داشتم‌ رو خالی کردم. تماس آخر هر چی عصبانیت داشت رو خالی کرد. سعی کرد من رو هم‌ عصبانی کنه. موفق هم شد ولی دیگه حوصله‌ی جر و بحث نداشتم بنابراین عصبانیتم رو بروز ندادم. گذاشتم هر چقدر میخواد تحقیرم کنه چون دیگه برام مهم نبود. 

عطای زندگی دو نفره را به لقایش بخشیده ام و به دنبال خرید آپارتمانم. چس مثقال پول جمع کردم و کلی حساب کتاب کردم، امروز فهمیدم‌ که هنوز شش ماه از خرید آپارتمان عقبم! این هم از خبری که این وسط مسط های برنامه های مان خودنمایی کرد تا دل همایونی مان را بترکاند 😅. 

مردهای خوب سرزمین من (کابل)، روزگار غریبی ست! تنها بودن رو به کلی توهین و تحقیر ترجیح بدهید. بخدا خوش تر خواهید بود. دقیقا یاد دیالوگ سریال شهرزاد افتادم: از یه جایی به بعد دیگه دنبال خوشبختی نمیگردی، فقط میخوای اذیت نشی 

یک

یه حرفایی میزنه که دلت پر از اطمینان میشه. حرفایی رو میزنه که میفهمی اینجای دنیا، فقط یه چیز میتونه شما رو از هم‌ جدا کنه: حماقت خودت! وگرنه طرف مقابل اینقدر زرنگ و عاقل هست که با سه دقیقه حرف زدن، دلت‌‌ رو قرص کنه. 

 

اسم وبلاگ رو به همین خاطر به #رابطه_با_طعم_اطمینان تغییر میدم. 

وااای که امشب چقدر راحت بخوابم. 

برای خودم

نمی دونی چقدر گفتنی توی دلم دارم ولی حوصله اش نیست بنویسم. مگه تنبل تر از من هم داریم؟ 

یادم باشه این چند تا فیلم رو موقعی که ازم سن و سالی گذشت، دوباره ببینم. 

1. چهارشنبه 19 اردیبهشت 

2. زندگی مشترک آقای محمودی و بانو 

3. جدایی نادر از سیمین 

4. لئون، حرفه ای 

5. عزیز میلیون دلاری 

6. درباره الی 

7. رستگاری در شائوشانگ 

8. از گور برخاسته 

9. سنتوری 

10. گذشته 

 

دو متن کوتاه که وقتی پیر شدم باید بخونم 

1. قسمت دردناک مهاجرت اونجا نیست که میفهمی سرزمین خودت جای برای تو نداشته. قسمت دردناک مهاجرت اونجاست که می فهمی اینجا هم جایی برای تو نداره 

2. بچه ماهی هایی که قورباغه شدند 

مولوی بلخی

امروز فقط ده تا کلمه از مولوی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشن رو مینویسم تا بماند یادگار: 

 

۱. آمدند و سوختند و بردند

 

۲. خام بودم، پخته شدم، سوختم

 

سی و پنج سال زندگی در همین ده یا دوازده تا کلمه! 😊

سمانه سوادی رو دوست دارم

هیچ‌کس ازدواج نمیکنه که طلاق بگیره. وقتی از کسی خوشمون میاد، وقتی تصمیم میگیریم باهاش ازدواج کنیم، فکر میکنیم قراره یک عمر با هم زندگی کنیم، تو روزهای خوب و بد کنار هم باشیم ، با هم رشد کنیم، بزرگ و پیر بشیم. اما زندگی همیشه اون‌طور که فکرش رو میکنیم پیش نمیره. گاهی قبل از تصمیم به ازدواج خوب خودمون و طرف مقابلمون رو نشناختیم، گاهی زندگی مشترک رو خوب نشناختیم، گاهی اشتباهات غیر قابل بخششی رخ میده، گاهی آدمها عوض میشن و کم‌کم زندگی اون چیزی میشه که نمیخواستیم. قطعا اول سعی میکنیم مشکل رو حل کنیم، با هم صحبت کنیم، کمک تخصصی بگیریم، مشاوره بگیریم یا هر کار دیگه‌ای که میتونه زندگی رو حفظ کنه. اما گاهی نمیشه که بشه و اون موقع‌ست که فکر میکنیم طلاق شاید بهترین گزینه باشه.

بر اساس قوانین و فرهنگ ایران طلاق گرفتن کار ساده‌ای نیست. راهروهای دادگاه، لحن قاضی، نگاههای منشی، هیچ کدوم خوشایند نیستن. همینطور که کارهای مربوط به طلاق رو انجام میدیم کم‌کم داغ انگ مطلقه رو روی پیشونیمون حس میکنیم. ممکنه خوشحال باشیم که از یه زندگی ناسالم بیرون اومدیم اما قطعا ناراحتیم به خاطر روزهای از دست رفته، زخمهای به جا مونده و زخمهای جدیدی که هر روز خانواده و جامعه بهمون میزنن.

مقصر هر کی بوده، حالا این ماییم و زندگی جدیدمون. حالا ما تمام و کمال مسئول خودمون و زندگیمونیم. حالا وقتشه که هر کاری بکنیم تا دوباره متولد بشیم. گریه کنیم، یه هفته تو رختخواب بمونیم، یک ماه مرخصی بگیریم و بعد از طی کردن دوره‌ی جنینی دوباره متولد بشیم. حق داریم به خودمون فرصت بازسازی بدیم و بعد تمام تجربیاتمون رو تو حافظه‌مون ذخیره کنیم و اینبار بزرگ‌تر از دفعه قبل متولد بشیم.

حرف مردم، نگاهها و برخوردهاشون چیزی نیست که ما بتونیم تغییر بدیم، پس انرژیمون و تمرکزمون رو میذاریم روی خودمون، آرامش، رشد و سلامت خودمون. کم‌کم یاد میگیریم اونچه ما رو از بقیه متفاوت میکنه نه داغ مطلقه رو پیشونیم، بلکه تجربه ارزشمندیه که داشتیم، تجربه‌ای که ازش یاد گرفتیم، تجربه‌ای که روی جهانبینیمون تاثیر گذاشته و میتونه باعث بشه ورژن بهتری از خودمون باشیم. اهداف جدیدی برای خودمون ترسیم میکنیم و با حافظه‌ای پر از تجربیات گرانبها حرکت میکنیم برای رسیدن به اهدافمون. تجربیاتمون رو با هم به اشتراک میذاریم، به هم کمک میکنیم، به کسایی که دیروز ما رو زندگی میکنن کمک میکنیم و با هم کم‌کم جامعه رو تغییر میدیم.

زندگی پس از طلاق آسون نیست، اما هر قدر ما با خودمون مهربون‌تر باشیم، مسئول‌تر باشیم، آسونتر میشه.

#طلاق

متن از صفحه اینستاگرام سمانه سوادی

 

یادداشت خودم: 

1. تفکرات سمانه سوادی رو خیلی دوست دارم 

2. رابطه هم همینه. فقط فرقش اینه که یکی اش اسمش "ازدواج" و اون یکی اسمش "رابطه" ست 

3. یکی رو دوست داشتم. انگار همه ی این متن رو از روی رابطه ما نوشتن: 

رابطه رو شروع نکردم که تمومش کنم. فکر میکردم قراره یک عمر باهاش باشم. بعد رابطه طوری شد که باید سعی میکردم رابطه رو نگه دارم. خیلی سعی کردم. ابراز علاقه های یک طرفه می کردم تا شاید رابطه مون بمونه. بی دلیل بلاک میشدم و بی دلیل از بلاک بیرون می اومدم ولی دم نمیزدم. هر کاری کردم تا رابطه رو نگه دارم اما نشد که نشد. 

حالا که نشده، یه آدم جدیدم. نمی دونم مقصر اون رابطه کی بود اما من حالا یه آدم جدیدم. حالا باید به خودم فرصت بازسازی بدم. 

فلانی رو هم به دست های مهربان خدا می سپارم.