این وسط مسط ها
بالاخره رابطه ای که چهار سالطول کشید و سه سالش پر از تنش بود رو به پایان رسوندم. توی دوازده ماه اخیر حتی دوازده ساعت (یک دقیقه به ازای هر روز) هم حرف نزده بودیم. شش ساعت هم حرف نزده بودیم (نیم دقیقه به ازای هر روز). گاهی اوقات پیام هام تا سه روز هم توی واتزاپ میموند تا جوابی دریافت کنه!
یک تماس قبل از آخرین تماس هر چی عصبانیت داشتم رو خالی کردم. تماس آخر هر چی عصبانیت داشت رو خالی کرد. سعی کرد من رو هم عصبانی کنه. موفق هم شد ولی دیگه حوصلهی جر و بحث نداشتم بنابراین عصبانیتم رو بروز ندادم. گذاشتم هر چقدر میخواد تحقیرم کنه چون دیگه برام مهم نبود.
عطای زندگی دو نفره را به لقایش بخشیده ام و به دنبال خرید آپارتمانم. چس مثقال پول جمع کردم و کلی حساب کتاب کردم، امروز فهمیدم که هنوز شش ماه از خرید آپارتمان عقبم! این هم از خبری که این وسط مسط های برنامه های مان خودنمایی کرد تا دل همایونی مان را بترکاند 😅.
مردهای خوب سرزمین من (کابل)، روزگار غریبی ست! تنها بودن رو به کلی توهین و تحقیر ترجیح بدهید. بخدا خوش تر خواهید بود. دقیقا یاد دیالوگ سریال شهرزاد افتادم: از یه جایی به بعد دیگه دنبال خوشبختی نمیگردی، فقط میخوای اذیت نشی